تبليغاتX
عبور
 

سعادت برای شترمرغ پرواز کردن بود...

هنگامی که خداوند برای برآورده کردن آرزویش به او رجوع کرد او بدون تفکر و بلافاصله از خدا دو بال تقاضا کرد .

شترمرغ هرگز پرواز نکرد!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 8:47 PM  توسط عابر  | 

قاتل
 

قاتلی سنگدل که از اعمال گذشته اش سر به زیر داشت تصمیم به خودکشی گرفت!

در لحظات آخر در عمق مسئله رسوخ کرد و به یاد مادرش افتاد که می گفت:

"تو را خدا به ما بخشید"

لحظه ای بعد پی برد که خداوندی بخشنده و مهربان او را خلق کرده است.

چندی بعد لبخندی بر لبانش می درخشد و با خود می گوید :

"من گناهی ندارم جز خلق شدن و انجام رسالت خویش"

و بعد سرش را بلند می کند و با افتخار به زندگی خود ادامه می دهد.

 

2 نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 1:47 AM  توسط عابر  | 

او
 

دیگر هراسی از کابوس رویای سرد نیست

دیگر سایه ای مانع آفتاب روی دیوار نیست

دیگر غمی از پایان روز برای شب نیست

اکنون او با من است

یار و همراه سفر بی انتهای من است

دیگر باکی از فردا و آینده نیست

....

2 نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 10:38 AM  توسط عابر  | 

نشان بهار

 

...بهار است

 

مه زینت توده سرد بهار است

 

آسمان از زمین بیزار و گریان است

 

بلبل غنوده و سگ وحشی هشیار است

 

این بار آوای سگ وحشی نادی بهار است

 

باز فصل آغاز است

 

شروعی که ختمش تکرار بهار است

 

...اشکهای ابر بهاران که بر خاک نقش شده

 

...شکوفه هایی که به راحتی پرپر شده

 

گلهایی که به دست انسان چیده شده...

 

و...

 

...همه نشان از فصل بهار است

   

2 نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 2:36 AM  توسط عابر  | 

مناجات

 

حادثه بود میعاد در بامداد تاریک

تو خورشیدی فروزان

و من دیواری که مرگ بر آن نقش بسته

تو شوری و نشاط

و من عابری که پل پشت سر را شکسته

تو عشقی و ایثار

و من مسافری که چشم بر همه چیز بسته

در نهایت تو نوری

و من از جنس حوا که در بطن عبور گسسته

2 نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 7:28 PM  توسط عابر  | 

ساده برای فرشته مهربان

 

 

روى خستگى هايت مى دوم اما نفس هاى من به تو نخواهد رسيد...

 

هر زمان كه چشمانت مسير پر التهاب زندگى را پيش مى گيرد باپاى برهنه ازچشمانت عبور مى كنم...

 

مى دانم  كه نمى توانم ذره اى از خستگى هايت را بشويم ...

 

و تو مى دانى اين بهانه هاى آبى ام از توست كه رنگ دريا به خود گرفته است...

 

گويا از تو حتى با سپيد هم نمى توان گفت ...

 

در ایوان خیالم به دنبال ستاره اى مى گردم كه بر بام منزلت آويزان كنم تا به لحظه هايت نور بتاباند...

 

چه واژه اى را ضميمه ى سخنم كنم تا وجود مهربانت را توصيف كنم ...

 

تو را كه از جنس قصه هستى چگونه در كلمه بگنجانم...

 

               چينى بند زن لحظه هاى عبور ، فرشته مهربان ، "پدر" دوستت دارم.

 

2 نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 1:38 AM  توسط عابر  | 

تنها عاشقانه عابر

نشانه اى مرا به آخرين نگاهش برد


كه در لحظه هاى سنگين زمان


چه عاشقانه به من مى نگريست


ولي افسوس!


آن نشانه


جايى ديگر در كنار  رودى ديگر


به دنبال صيد مرواريدى


از جنس هوس بود!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 2:59 AM  توسط عابر  | 

آزادی بدون مرز

 

عروسک خیمه شب بازی دائما به فکر رهایی وآزادی از چنگ عروسک گردان بود

!حرف هایی می زد که به همه تحمیل شد او قادر است مستقل بیندیشد وبه حيات خود ادامه دهد

...عاقبت عروسك گردان او را از بند اسارت رها كرد و بلافاصله افتاد

!!عروسک دیگر هرگز بلند نشد

2 نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 10:45 AM  توسط عابر  | 

رویای عبور

میان سادگی عابر

و ایستادگی علف

راهی است

که تجربه اش کردم

اما کبوتری که می خواستم

میان سکوت چشم ها

و افتادگی آسمان

مرده بود!

اما عابر هنوز

رویای کودکی راانتظار مي كشد

و کابوس های شبانه را

به امیدش تاب می آورد

حتم دارد

 به آن رویا خواهد رسید

فردا...فردا...

عبور خواهم کرد...

2 نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 12:48 PM  توسط عابر  | 

در کمین محبت

 

** به استاد دلسوز درس شیمی زنده یاد لقمانیان که با مهربانی به خوابم آمد **

 

 

 

دیرگاهی ست

 

 گوش های تشنه عابر

 

با عطشی موکد

 

نغمه های یک قناری را

 

از نسل محبت

 

 به کمین نشسته است…

 

و اما گردونه تو

 

 دیشب بر دیده من گذشت…

 

سبکتر بودی

 

پاهایت را رها کردی و بال گرفتی…

 

آنها

 

اما

 

پیشدستی کردند

 

پاهایت را می گویم

 

که پیش از تو

 

به آسمان پرواز کردند

 

به یقین

 

بهشت را زودتر دیدند

 

پاهایت را می گویم

 

که در رویای شب پنجشنبه استوار بودند!!

 

بی شک

 

اینک

 

کوچه های بهشت را برایت پیموده اند

 

پاهای عابر اما

 

کجا را پیموده اند…

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 1:44 AM  توسط عابر  | 

خدا

یک صدا از اعماق چاه

یک نگاه از افق نا پیدا

یک فریاد ساکت از سنگ سیاه

یک واژه از داستانی بی انتها

یک قاتل سنگدل اما بی گناه

یک عینک سیاه بر روی دیده ی مردی نا بینا

یک دریا ی بیکران بر زمین در رفاه

یک جنگل در قفس مستانه خوانی تنها

یک گمراه نادم در پی یافتن یک راه

یک دو به امید مبدل شدن به ما

یک قطره اشک از چشمان تمساح و روباه

یک آه از نهاد دل کودکی زیبا

یک چهاراه مقابل پنجره ای رو به گمراه

یک عابردر پی فهم راز بقا

و در آخر یک خدا در بی نهایت ناپیدا...

2 نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 5:5 PM  توسط عابر 

دلیل شعر

وقتی دل ها آغوش خود را

 به روی فتنه می گشایند

و سایه ها هراسناک می شوند

عابر

 اندوه خود را

عریان عریان

بر درخت شعر می آویزد

و هراس های ارغوانی اش

 در آسمان مشوش شعر فریاد می شوند

در آرزوی گوشی تشنه

گوشی که تشنه باشد و تشنگی بداند...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 6:28 PM  توسط عابر 

وادي من

 

در اين وادي كه مهر را بايد در خواب ديد

عشق را بايد به مال خريد

و كبوتران آزاد را دريد

تنها بايد شكل انسان را در دفتر كشيد

در اين ديار طلوعي براي غروب نيست

دلي براي سوختن نيست

ديگر افسانه اي از ايثار نيست

ابري براي باريدن بر خاك پاكش نيست

چراغي براي ديدن تاريكي هاي شب نيست

دیگر هیچ امیدی نیست....

و برای عابر در این بین جایی نیست...

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 2:5 AM  توسط عابر